خاتره ی من
یک روز من رفتم پارک وقتی که رفتم پارک شب بود تو پارک من با یکی دوست شدم دوستم رفتیم
سر سره بازی دوستم گفت: من میرم روی لبه ی
سرسره تو هم بر توی سرسره من هم قبول کردم
و رفتم و سر خردیم داشتیم که سر می خردیم منو دوستم افتادیم من پام زخم شد اما او پاش زخمی نشد او ماند امامن نماندم اما یک چیزه خوب داشت اینبود او با پدر بزرگش آمده بود اما من با پدر ومادرم








مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

خاتره ی من
