لبخند الحان

خاتره ی من

1390/2/19 22:50
نویسنده : الحان بذرافکن
282 بازدید
اشتراک گذاری

یک روز من رفتم پارک وقتی که رفتم پارک شب بود تو پارک من با یکی دوست شدم دوستم رفتیم

سر سره بازی دوستم گفت: من میرم روی لبه ی

سرسره تو هم بر توی سرسره من هم قبول کردم

و رفتم و سر خردیم داشتیم که سر می خردیم منو دوستم افتادیم من پام زخم شد اما او پاش زخمی نشد او  ماند امامن نماندم اما یک چیزه خوب داشت اینبود او با پدر بزرگش آمده بود اما من با پدر ومادرممشغول تلفنسبزشیطانعصبانیدلقکگاوچرانهوراقهقههدل شکسته

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)